یــکی مـی گـفت از گـــل بـهـتر است او/ شبـیه حـضرت پـیـغمبر است او/ علــیّ مـرتـضی آمـد بـه مـیـدان /ولــی نــه! نــه! عـلی اکـبر است او

السلام عـلیک یــا عـلی اکـبـر . . .

 

 

آنكِه در شِش ماهگى بابُ الحَوائج ميشَود

گر رسَد سنّ عَمو قطعاً قيامت مى كُندْ...

سَلام برْ شَهزاده عَلى اصْغَر...

 

ای مشک تو لااقل وفا داری کن

من دست ندارم تو مرا یاری کن

من وعده ی آب تو به اصغر دادم

 یک جرعه برای او نگهداری کن

 ای مشک نگاه کن به بالای سرم

زهرا نشسته ، آبروداری کن

السلام علیک یا قمر بنی هاشم عبــد ٍ صــالح خـــدا 

 

 

 

ســـــــلام بـــر رقــیــــــه . . .
طفلی که همراه کاروان به اسارت رفت اما دیگر به کربلا برنگشت

ســـــــلام بـــر رقــیــــــه . . .
و دلـــی کـه میـان خـرابه هـای شــام بــرای پــــدر تـنــگـــ بــود

ســـــــلام بـــر رقــیــــــه . . .
بر چشمهای خسته ای که خواب پدر را دید و دستهای کوچکی که
سربریده و به خون آغشته پدر را در آغوش گرفت تا آرام بگیرد

 

 


برچسب‌ها: عزاداریهای محرم در ماسور
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر ۱۳۹۴ساعت 9:20  توسط موسوی  |